حكيم زجاجى
1106
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ششم روز مردم برآمد به هم * سخن رفتشان در ميان بيشوكم بگفتند افشين شد از رزم سير * به جان يار بابك بود آن دلير همىدارد از رزم بابك نگاه * نخواهد سوى رزم راندن سپاه اگر نيست كافر دگرگون چراست * چنان خشم كاول بد ، [ اكنون ] كجاست ندارد سر جنگ با آن پليد * در بسته را نيست پيدا كليد پريشان شد افشين از اين گفتوگوى * از آن تلخ گفتن ترش كرد روى فرستاد گردنكشان را بخواند * به صد مهربانى بر خود بخواند چنين گفت با نامداران كار * كه مىداند از راز من ، كردگار مرا متهم مىكنند اين سپاه * پراكنده گويند هرجايگاه كه همدم شدم بابك شوم را * همان بىوفا قيصر روم را به من بر از اينگونه بهتان نهند * مرا بار اندوه بر جان نهند [ گوا ] ه است بر بنده يزدان پاك * كه دارم دل مؤمن و جان پاك نيم گبر و زنديق و زناردار * همان بابك شوم را جفت و يار از آن كاهلى مىكنم در مصاف * كه تا كس نگردد هلاك از گزاف به سنگى كه آيد ز بالا به زير * شود كشته از مهتران ده دلير بر آن قلعه خود باد را راه نيست * يكى تن از اين كار آگاه نيست در اين قلعه بابك شكار من است * سر بدنشان در كنار من است چنانش به زير آورم ز اين حصار * كه كشته نگردد يكى نامدار شما را چنين تيز و تندى ز چيست * مگر مغز گردان ز دانش تهى است به صبر است مرد وفا كامياب * به هركار در بود او را شتاب از آن غازيان سرورى پاكراى * چنين گفت با مير كشورگشاى كه خوابى من امشب عجب ديدهام * سراسيمه ز آن خواب گرديدهام برآنم كه آيد بلايى پديد * سخن هرچه گويم ببايد شنيد چه ديدى ، به دو [ گفت ] افشين به خواب * چنين داد بيننده او را جواب كه ديدم يكى را كه از آسمان * به زير آمدى بر زمين در زمان گشادى زبان را خجسته سروش * به من گفتى از غايت جنگوجوش كه رو اين زمان پيش افشين بگوى * كه برخيز ، با دشمنان جنگجوى